همان دوران ابتدایی که به ما ازالفبای فارسی تاجدول ضرب(هفت ضربدر هشت می شود پنجاه وشش وما به آن می گفتیم هف الهشتا می شود پلنجا وشش تا که یادمان نرود.قصه راه آهن،هاگ وهاگدان وخیلی چیزهای دیگر گفتند ویاددادند اما از خبری الفبای زندگی ونقش دختر بچه ها در آن نبود.ازنظر ما زن با سلیقه کوکب خانم بود بخاطر ماست وشیرونیمرویش ودختر بی سلیقه کبری بود که کتابش را حسابی خراب کرده بود .بدی دروغ را با چوپان دروغگو یاد گرفتیم وپینوکیو .ایثار وشجاعت را با شهید فهمیده ،دهقان فداکار ،پطرس وپسر شجاع.

القصه بزرگتر هم که شدیم رفتیم راهنمایی تازه باب روشنفکری ومدو گروههای مختلف پاپ وهوی متال ورپ ورش ومتالیکا آمده بود روی کار ودنیای جدیدی را در برابرمان باز می کرد.وتازه بحث دوست دختری ودوست پسری در بچه ها داشت گل می کرد.عشق بعضی از بچه ها این بود که عکس فوتبالیست ها راجمع می کردند و بعضی ها هنرپیشه ها را وگاهی هم ناظم مدرسه می آمد وبی خبر کیف ها را می گشت وبدبخت شاگردانی بودند که عکسی داشتند ویا کاست غیر مجاز وحتی تخمه شور!

در آنجا هم به ما از آب وهوای جغرافیایی ایران و تاریخ هخامنشیان وزندگی نامه سعدی وحافظ وغیره گفتند ولی از حجاب وروابط دختر وپسر وغریزه جنسی وآدم شدن وزن بودن وزندگی کردن وخیلی چیزهای دیگر خبری نبود .بودند این وسط کسانی که داخل کیفشان انواع و افسام لوازم آرایش وروسری وشالهای مختلف بود تا با صدای زنگ،رنگ ولعابی به خودشان بدهند و بروند دنبال خوش گذارانی وافتخار بعضی هامان هم شلوار دمپاگشاد پوشیدن وفیلم تایتانیک دیدن و بند چرمی به مچ دست بستن بود که به آن اف می گفتیم.خیلی از ماها زنگ ورزش فوتبال بازی می کردیم ،احساسمان این بود که حالا دیگر ما با پسر بچه ها فرقی نداریم وخیلی از ماها آرزویمان این بود که یکبار برویم استادیوم آزادی و مسابقه فوتبال ببینیم توی کلاس خیار بخوریم وبوی آن را با دفتری باد بزنیم واز پنجره بیرون بکنیم تادبیر متوجه نشود وسوژه ایی برای تعریف کردن داشته باشیم موهایمان را با دیدن ناظم می کردیم داخل مقنعه تا با ما برخورد نکند و نمره ای از انضباطمان کم نشود.

وتازه انقلاب روژه لبی بین ما در حال وقوع بود که رفتیم دبیرستان .

در دبیرستان از همان ابتدا همه فکرو ذکرشان انتخاب رشته وهدایت تحصیلی ما بود و در مرتبه بعدی هم تبلیغ سختی کنکور و کلاس های تست و تقویتی.

حال وهوای دبیرستان که خیلی فرق می کرد چون ماهم فرق کرده بودیم وتازه مشق زن بودن را تمرین می کردیم بعضی از ماها هم تازه احساس بزگ شدن می کردیم سینما می رفتیم ،گالری نقاشی ،کتاب شکسپیر می خواندیم و زرتشت نیچه وهفت رساله افلاطون (بدون آنکه بدانیم چه می گوید)صادق هدایت وحتی فهیمه رحیمی و پنجره اش را.

بعضی از ماهم که دختر بزرگ خانواده بودیم حالا دیگر نقش مادری در کمک به مادرمان را خیلی جاها ایفا می کرد.

مثلاًجای خیس بچه های کوچکتر را عوض می کرد،شیشه شیرش را حاضر می کرد وبه بچه دیگر دیکته شب می گفت.

حتی خانه را نظافت می کرد و غذا می پخت.

خیلی از ماها هم همان سالها درس ومدرسه را بوسید و کنار گذاشت ورفت پی شوهر داری وبچه داری.

بعضی هامان هم حسابی از زیر این کار فرار می کریدم وبه بهانه اینکه ما کنکوری هستیم خواستگارهایمان را رد کریدم همه کارمان درس خواندن بود وبخور وبخواب نه از مهمانی خبری بود و نه از برنامه های جانبی .کنکور برای ما شده بود غولی که اگر از آن نگذریم می شویم علی کنکوری !

در مدرسه هم برایمان سنگ تمام گذاشتند از اتحادها واثبات قضیه فیثاغورث وتالس گرفته تا نظریه نسبیت انیشتین و دو قلوهای پلانگ را به ما گفتن و درس دادند وتست زدند اما باز هم نه خبری از حجاب بود ودین و ازدواج وخانواده و خانه داری و مرد زندگی.

تازه اینهایی را که گفتم مربوط به ماهایی می شد که یک دو سال بعد از انقلاب به دنیا آمده بودیم وبه قولی نسل سومی به حساب می آمدیم. نسلی که جنگ را خوب به خاطر دارد وهنوز صداهای هواپیماهایی را که حمله می کردند می شنویم وصدای آژیر های خطر را خوب می شناسیم .برای ما درحیاط مدرسه پناهگاه درست کرده بودند که ما برویم آنجا پناه بگیریم تا آبها از آسیاب بیفتد. آژیر قرمز که زده می شد همه با جیغ ول وله ودادزدن وهل دادن همدیگر فرار می کردیم توی حیاط وبه سمت پناهگاه می رفتیم ووقتی آژیر سفید به صدا در می آمد یعنی خطر تمام شده بیایید بیرون وما می رفتیم در کلاس و کلی از این قضیه کیف می کردیم که وقتی از کلاس تلف شده و البته کلی هم می ترسیدیم که نکند این بار مدرسه ما را بزنند.

واین در حالی بود که آژیر قرمز دیگری همان سالها زده شده بود. ویک روز خود را با آمدن ویدئو وفیلم نشان می داد ویک روز کتاب و یک روز هم لباس ومد مو وخواننده های غربی و گروههای مختلف که هم دیدنشان ممنوع بودو هم شنیدنشان و یک روز هم با آمدن ماهواره واینترنت و...

چه سرتان را درد بیاورم که ما هم که دبیرستانی بودیم وحال وهوای خودمان را داشتیم یک روز می خواستیم فوتبالیست شویم ،ویک روز خلبان ،یک روز مکانیک و یک روز راننده کامیون .به خودمان می گفتیم مگر ما چه کمتر از مردها داریم که باید دست دراز کنیم جلویشان و پول بگیریم .ماهم می خواهیم در این جامعه مفید باشیم، احساس شخصیت کنیم سر کار برویم وبه قول معروف روی پای خودمان بایستیم ،سری در سرها بلند کنیم ،مثل پسرها موهایمان را کوتاه کنیم ،کوله بیندازیم و جمعه ها برویم کوه وحتی اسم مان را در انواع واقسام کلاسهای نوشته بودیم از کلاس نقاشی بگیرتا کلاس شب شعر و ان ال پی.وهمه اینها در حالی بود که آژیر سفید جنگ سالها پیش زده شده بود ولی هنوز صدای آن آژیر قرمز دومی می آمد هرروز بلند وبلند وبلند تر می شدآن قدر بلند که ما نمی شنیدیمش و رفتیم دانشگاه آنجا که عجیب تر هم شد از استاد فیزیک و دیفرانسیل گرفته تا استاد معارف همه حرفشان یک چیز بود چرا اسلام این را گفته ،چرا آن ،را چرا زن باید حجاب داشته باشد، چرا ارث مرد دوبرابر ارث زن است ،چرا نماز راباید عربی خواند ،چرا چراهایی که در عالم دانشجویی و روشنفکری باهاشان برخوردیم وهیچ وقت جواب خیلی هاشان را نگرفتیم و دیدم که آنجا هم نه تنها چیزی از زن و حجاب و خانواده و اسلام و...به ما گفته نشد بلکه خیلی هاشان هم زیر سوال رفته بود ،زن بودن را فقط به ما سالی یکبار در روز تولد حضرت زهرا(س)تبریک می گفتندبهتر بگویم می گویندوحال دیگر مابرای خودمان خانمی شده بودیم ونقش زنی را ایفا می کردیم با کلی چرا،چرا،چراهایی که در طول زندگی امان اتفاق افتاده بود وما فقط قطره ایی از آن را دردل کردیم.

به قول استادی به من بد بخت بیچاره کمک کنید در مقابل انتظارهای چپ وراستی که از حجاب ،عفاف وزن در جامعه می شنوم مقصر کیست؟آموزش وپرورش،حوزه علمیه ،وزارت علوم،معلم ها،اساتیددانشگاهها ،پدر ومادر ها، خودم،وزار ارشاد،صداوسیما،مجلس،دولت،نیروی انتظامی،صهیونیسم،آژیر قرمزدوم،دشمن،شاید هم شیطون؟؟؟!!!!

بهر حال از قدیم گفتند :"ازماست که برماست."